جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
جوزا سحر نهاد حمایل برابرمساقی بیا که از مدد بخت کارسازجامی بده که باز به شادی روی شاهراهم مزن به وصف زلال خضر که منشاها اگر به عرش رسانم سریر فضلمن جرعه نوش بزم تو بودم هزار سالور باورت نمی​کند از بنده این حدیثگر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهرمنصور بن مظفر غازیست حرز منعهد الست من همه با عشق شاه بودگردون چو کرد نظم ثریا به نام شاهشاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاهای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شودشعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشادبر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبحبوی تو می​شنیدم و بر یاد روی تومستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیستبا سیر اختر فلکم داوری بسیستشکر خدا که باز در این اوج بارگاهنامم ز کارخانه عشاق محو بادشبل الاسد به صید دلم حمله کرد و منای عاشقان روی تو از ذره بیشتربنما به من که منکر حسن رخ تو کیستبر من فتاد سایه خورشید سلطنتمقصود از این معامله بازارتیزی استیعنی غلام شاهم و سوگند می​خورمکامی که خواستم ز خدا شد میسرمپیرانه سر هوای جوانیست در سرماز جام شاه جرعه کش حوض کوثرممملوک این جنابم و مسکین این درمکی ترک آبخورد کند طبع خوگرماز گفته کمال دلیلی بیاورمآن مهر بر که افکنم آن دل کجا برمو از این خجسته نام بر اعدا مظفرمو از شاهراه عمر بدین عهد بگذرممن نظم در چرا نکنم از که کمترمکی باشد التفات به صید کبوترمدر سایه تو ملک فراغت میسرمگویی که تیغ توست زبان سخنورمنی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرمدادند ساقیان طرب یک دو ساغرممن سالخورده پیر خرابات پرورمانصاف شاه باد در این قصه یاورمطاووس عرش می​شنود صیت شهپرمگر جز محبت تو بود شغل دیگرمگر لاغرم وگرنه شکار غضنفرممن کی رسم به وصل تو کز ذره کمترمتا دیده​اش به گزلک غیرت برآورمو اکنون فراغت است ز خورشید خاورمنی جلوه می​فروشم و نی عشوه می​خرم

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search