دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
1
2
3
4
5
6
7
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنماز دل تنگ گنهکار برآرم آهیمایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاستبگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاهخورده​ام تیر فلک باده بده تا سرمستجرعه جام بر این تخت روان افشانمحافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطاو اندر این کار دل خویش به دریا فکنمکآتش اندر گنه آدم و حوا فکنممی​کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنمتا چو زلفت سر سودازده در پا فکنمعقده دربند کمر ترکش جوزا فکنمغلغل چنگ در این گنبد مینا فکنممن چرا عشرت امروز به فردا فکنم

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search