1 2 3 4 5 6 7
| دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنمقامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشمنکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دارزردرویی میکشم زان طبع نازک بیگناهای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کیمن که ره بردم به گنج حسن بیپایان دوستای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن | | گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنمدوستان از راست میرنجد نگارم چون کنمعشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنمساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنمربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنمصد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنمتا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم |