دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
1
2
3
4
5
6
7
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنمقامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشمنکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دارزردرویی می​کشم زان طبع نازک بی​گناهای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کیمن که ره بردم به گنج حسن بی​پایان دوستای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کنگفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنمدوستان از راست می​رنجد نگارم چون کنمعشوه​ای فرمای تا من طبع را موزون کنمساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنمربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنمصد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنمتا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search