آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
1
2
3
4
5
6
7
8
9
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهممن نه آنم که ز جور تو بنالم حاشابسته​ام در خم گیسوی تو امید درازذره خاکم و در کوی توام جای خوش استپیر میخانه سحر جام جهان بینم دادصوفی صومعه عالم قدسم لیکنبا من راه نشین خیز و سوی میکده آیمست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبودخوشم آمد که سحر خسرو خاور می​گفتخاک می​بوسم و عذر قدمش می​خواهمبنده معتقد و چاکر دولتخواهمآن مبادا که کند دست طلب کوتاهمترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهمو اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهمحالیا دیر مغان است حوالتگاهمتا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهمآه اگر دامن حسن تو بگیرد آهمبا همه پادشهی بنده تورانشاهم

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search