1 2 3 4 5 6 7
| با مدعی مگویید اسرار عشق و مستیعاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آیددوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانمسلطان من خدا را زلفت شکست ما رادر گوشه سلامت مستور چون توان بودآن روز دیده بودم این فتنهها که برخاستعشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ | | تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستیناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستیبا کافران چه کارت گر بت نمیپرستیتا کی کند سیاهی چندین درازدستیتا نرگس تو با ما گوید رموز مستیکز سرکشی زمانی با ما نمینشستیچون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی |