غزلیات
[صفحه 17]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی
سحرگه ره روی در سرزمینی
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
به چشم کردهام ابروی ماه سیمایی
سلامی چو بوی خوش آشنایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
می خواه و گل افشان کن از دهر چه میجویی
پیشین
1
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
Home
Browse
Search pattern
Search