غزلیات  [صفحه 8]
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
دوش می​آمد و رخساره برافروخته بود
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بود
آن یار کز او خانه ما جای پری بود
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
از دیده خون دل همه بر روی ما رود
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
ساقی حدیث سرو و گل و لاله می​رود
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
بخت از دهان دوست نشانم نمی​دهد
اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
نفس برآمد و کام از تو بر نمی​آید
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
پیشین  1  4  5  6  7  8  9  10  11  12  17  پسین

  Home   Browse   Search pattern   Search