1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
| ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شماعزم دیدار تو دارد جان بر لب آمدهکس به دور نرگست طرفی نبست از عافیتبخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگربا صبا همراه بفرست از رخت گلدستهایعمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جمدل خرابی میکند دلدار را آگه کنیدکی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شونددور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذریای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگوگر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیستای شهنشاه بلنداختر خدا را همتیمیکند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو | | آب روی خوبی از چاه زنخدان شمابازگردد یا برآید چیست فرمان شمابه که نفروشند مستوری به مستان شمازان که زد بر دیده آبی روی رخشان شمابو که بویی بشنویم از خاک بستان شماگر چه جام ما نشد پرمی به دوران شمازینهار ای دوستان جان من و جان شماخاطر مجموع ما زلف پریشان شماکاندر این ره کشته بسیارند قربان شماکای سر حق ناشناسان گوی چوگان شمابنده شاه شماییم و ثناخوان شماتا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شماروزی ما باد لعل شکرافشان شما |