خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختنبود نقش دو عالم که رنگ الفت بودبه یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کردشراب خورده و خوی کرده می​روی به چمنبه بزمگاه چمن دوش مست بگذشتمبنفشه طره مفتول خود گره می​زدز شرم آن که به روی تو نسبتش کردممن از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیشکنون به آب می لعل خرقه می​شویممگر گشایش حافظ در این خرابی بودجهان به کام من اکنون شود که دور زمانبه قصد جان من زار ناتوان انداختزمانه طرح محبت نه این زمان انداختفریب چشم تو صد فتنه در جهان انداختکه آب روی تو آتش در ارغوان انداختچو از دهان توام غنچه در گمان انداختصبا حکایت زلف تو در میان انداختسمن به دست صبا خاک در دهان انداختهوای مغبچگانم در این و آن انداختنصیبه ازل از خود نمی​توان انداختکه بخشش ازلش در می مغان انداختمرا به بندگی خواجه جهان انداخت

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search