روزه یک سو شد و عید آمد و دل​ها برخاست
1
2
3
4
5
6
7
8
روزه یک سو شد و عید آمد و دل​ها برخاستنوبه زهدفروشان گران جان بگذشتچه ملامت بود آن را که چنین باده خوردباده نوشی که در او روی و ریایی نبودما نه رندان ریاییم و حریفان نفاقفرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیمچه شود گر من و تو چند قدح باده خوریماین چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بودمی ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواستوقت رندی و طرب کردن رندان پیداستاین چه عیب است بدین بی​خردی وین چه خطاستبهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاستآن که او عالم سر است بدین حال گواستوان چه گویند روا نیست نگوییم رواستباده از خون رزان است نه از خون شماستور بود نیز چه شد مردم بی​عیب کجاست

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search