1 2 3 4 5 6 7 8
| روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاستنوبه زهدفروشان گران جان بگذشتچه ملامت بود آن را که چنین باده خوردباده نوشی که در او روی و ریایی نبودما نه رندان ریاییم و حریفان نفاقفرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیمچه شود گر من و تو چند قدح باده خوریماین چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود | | می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواستوقت رندی و طرب کردن رندان پیداستاین چه عیب است بدین بیخردی وین چه خطاستبهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاستآن که او عالم سر است بدین حال گواستوان چه گویند روا نیست نگوییم رواستباده از خون رزان است نه از خون شماستور بود نیز چه شد مردم بیعیب کجاست |