دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
1
2
3
4
5
6
7
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاستکه شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشستشمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زددر چمن باد بهاری ز کنار گل و سرومست بگذشتی و از خلوتیان ملکوتپیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلتحافظ این خرقه بینداز مگر جان ببریگفت با ما منشین کز تو سلامت برخاستکه نه در آخر صحبت به ندامت برخاستپیش عشاق تو شب​ها به غرامت برخاستبه هواداری آن عارض و قامت برخاستبه تماشای تو آشوب قیامت برخاستسرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاستکاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search