1 2 3 4 5 6 7
| دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاستکه شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشستشمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زددر چمن باد بهاری ز کنار گل و سرومست بگذشتی و از خلوتیان ملکوتپیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلتحافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری | | گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاستکه نه در آخر صحبت به ندامت برخاستپیش عشاق تو شبها به غرامت برخاستبه هواداری آن عارض و قامت برخاستبه تماشای تو آشوب قیامت برخاستسرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاستکاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست |