ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
1
2
3
4
5
6
7
8
9
ما را ز خیال تو چه پروای شراب استگر خمر بهشت است بریزید که بی دوستافسوس که شد دلبر و در دیده گریانبیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بودمعشوق عیان می​گذرد بر تو ولیکنگل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دیدسبز است در و دشت بیا تا نگذاریمدر کنج دماغم مطلب جای نصیحتحافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظربازخم گو سر خود گیر که خمخانه خراب استهر شربت عذبم که دهی عین عذاب استتحریر خیال خط او نقش بر آب استزین سیل دمادم که در این منزل خواب استاغیار همی​بیند از آن بسته نقاب استدر آتش شوق از غم دل غرق گلاب استدست از سر آبی که جهان جمله سراب استکاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب استبس طور عجب لازم ایام شباب است

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search