1 2 3 4 5 6 7
| خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بستمرا و سرو چمن را به خاک راه نشاندز کار ما و دل غنچه صد گره بگشودمرا به بند تو دوران چرخ راضی کردچو نافه بر دل مسکین من گره مفکنتو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصالز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت | | گشاد کار من اندر کرشمههای تو بستزمانه تا قصب نرگس قبای تو بستنسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بستولی چه سود که سررشته در رضای تو بستکه عهد با سر زلف گره گشای تو بستخطا نگر که دل امید در وفای تو بستبه خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست |