خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
1
2
3
4
5
6
7
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بستمرا و سرو چمن را به خاک راه نشاندز کار ما و دل غنچه صد گره بگشودمرا به بند تو دوران چرخ راضی کردچو نافه بر دل مسکین من گره مفکنتو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصالز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفتگشاد کار من اندر کرشمه​های تو بستزمانه تا قصب نرگس قبای تو بستنسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بستولی چه سود که سررشته در رضای تو بستکه عهد با سر زلف گره گشای تو بستخطا نگر که دل امید در وفای تو بستبه خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search