1 2 3 4 5 6 7
| به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن استگرت ز دست برآید مراد خاطر مابه جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمعچو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبلبه مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاجمرو به خانه ارباب بیمروت دهربسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او | | بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن استبه دست باش که خیری به جای خویشتن استشبان تیره مرادم فنای خویشتن استمکن که آن گل خندان برای خویشتن استکه نافههاش ز بند قبای خویشتن استکه گنج عافیتت در سرای خویشتن استهنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است |