ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
1
2
3
4
5
6
7
8
9
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون استبه یاد لعل تو و چشم مست میگونتز مشرق سر کو آفتاب طلعت توحکایت لب شیرین کلام فرهاد استدلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی استز دور باده به جان راحتی رسان ساقیاز آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیزچگونه شاد شود اندرون غمگینمز بیخودی طلب یار می​کند حافظببین که در طلبت حال مردمان چون استز جام غم می لعلی که می​خورم خون استاگر طلوع کند طالعم همایون استشکنج طره لیلی مقام مجنون استسخن بگو که کلامت لطیف و موزون استکه رنج خاطرم از جور دور گردون استکنار دامن من همچو رود جیحون استبه اختیار که از اختیار بیرون استچو مفلسی که طلبکار گنج قارون است

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search