1 2 3 4 5 6 7 8
| صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتگل بخندید که از راست نرنجیم ولیگر طمع داری از آن جام مرصع می لعلتا ابد بوی محبت به مشامش نرسددر گلستان ارم دوش چو از لطف هواگفتم ای مسند جم جام جهان بینت کوسخن عشق نه آن است که آید به زباناشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت | | ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفتهیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفتای بسا در که به نوک مژهات باید سفتهر که خاک در میخانه به رخساره نرفتزلف سنبل به نسیم سحری میآشفتگفت افسوس که آن دولت بیدار بخفتساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفتچه کند سوز غم عشق نیارست نهفت |