ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
1
2
3
4
5
6
7
8
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفتآن شمع سرگرفته دگر چهره برفروختآن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفتزنهار از آن عبارت شیرین دلفریببار غمی که خاطر ما خسته کرده بودهر سروقد که بر مه و خور حسن می​فروختزین قصه هفت گنبد افلاک پرصداستحافظ تو این سخن ز که آموختی که بختکار چراغ خلوتیان باز درگرفتوین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفتوان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفتگویی که پسته تو سخن در شکر گرفتعیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفتچون تو درآمدی پی کاری دگر گرفتکوته نظر ببین که سخن مختصر گرفتتعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search