1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
| حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفتافشای راز خلوتیان خواست کرد شمعزین آتش نهفته که در سینه من استمیخواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوستآسوده بر کنار چو پرگار میشدمآن روز شوق ساغر می خرمنم بسوختخواهم شدن به کوی مغان آستین فشانمی خور که هر که آخر کار جهان بدیدبر برگ گل به خون شقایق نوشتهاندحافظ چو آب لطف ز نظم تو میچکد | | آری به اتفاق جهان میتوان گرفتشکر خدا که سر دلش در زبان گرفتخورشید شعلهایست که در آسمان گرفتاز غیرت صبا نفسش در دهان گرفتدوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفتکآتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفتزین فتنهها که دامن آخرزمان گرفتاز غم سبک برآمد و رطل گران گرفتکان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفتحاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت |