1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
| زان یار دلنوازم شکریست با شکایتبی مزد بود و منت هر خدمتی که کردمرندان تشنه لب را آبی نمیدهد کسدر زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جاچشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندیدر این شب سیاهم گم گشت راه مقصوداز هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزودای آفتاب خوبان میجوشد اندرونماین راه را نهایت صورت کجا توان بستهر چند بردی آبم روی از درت نتابمعشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ | | گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایتیا رب مباد کس را مخدوم بی عنایتگویی ولی شناسان رفتند از این ولایتسرها بریده بینی بی جرم و بی جنایتجانا روا نباشد خون ریز را حمایتاز گوشهای برون آی ای کوکب هدایتزنهار از این بیابان وین راه بینهایتیک ساعتم بگنجان در سایه عنایتکش صد هزار منزل بیش است در بدایتجور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایتقرآن ز بر بخوانی در چارده روایت |