پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
1
2
3
4
5
6
7
8
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاداز راه نظر مرغ دلم گشت هواگیردردا که از آن آهوی مشکین سیه چشماز رهگذر خاک سر کوی شما بودمژگان تو تا تیغ جهان گیر برآوردبس تجربه کردیم در این دیر مکافاتگر جان بدهد سنگ سیه لعل نگرددحافظ که سر زلف بتان دست کشش بودوان راز که در دل بنهفتم به درافتادای دیده نگه کن که به دام که درافتادچون نافه بسی خون دلم در جگر افتادهر نافه که در دست نسیم سحر افتادبس کشته دل زنده که بر یک دگر افتادبا دردکشان هر که درافتاد برافتادبا طینت اصلی چه کند بدگهر افتادبس طرفه حریفیست کش اکنون به سر افتاد

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search