1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
| عکس روی تو چو در آینه جام افتادحسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرداین همه عکس می و نقش نگارین که نمودغیرت عشق زبان همه خاصان ببریدمن ز مسجد به خرابات نه خود افتادمچه کند کز پی دوران نرود چون پرگاردر خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخآن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینیزیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفتهر دمش با من دلسوخته لطفی دگر استصوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی | | عارف از خنده می در طمع خام افتاداین همه نقش در آیینه اوهام افتادیک فروغ رخ ساقیست که در جام افتادکز کجا سر غمش در دهن عام افتاداینم از عهد ازل حاصل فرجام افتادهر که در دایره گردش ایام افتادآه کز چاه برون آمد و در دام افتادکار ما با رخ ساقی و لب جام افتادکان که شد کشته او نیک سرانجام افتاداین گدا بین که چه شایسته انعام افتادزین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد |