بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان داردغبار خط بپوشانید خورشید رخش یا ربچو عاشق می​شدم گفتم که بردم گوهر مقصودز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می​بینمچو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاقبیفشان جرعه​ای بر خاک و حال اهل دل بشنوچو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبلخدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلسبه فتراک ار همی​بندی خدا را زود صیدم کنز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم راز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داریچه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوببهار عارضش خطی به خون ارغوان داردبقای جاودانش ده که حسن جاودان داردندانستم که این دریا چه موج خون فشان داردکمین از گوشه​ای کرده​ست و تیر اندر کمان داردبه غماز صبا گوید که راز ما نهان داردکه از جمشید و کیخسرو فراوان داستان داردکه بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان داردکه می با دیگری خورده​ست و با من سر گران داردکه آفت​هاست در تاخیر و طالب را زیان داردبدین سرچشمه​اش بنشان که خوش آبی روان داردکه از چشم بداندیشان خدایت در امان داردبه تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search