آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
1
2
3
4
5
6
7
8
9
آن که از سنبل او غالیه تابی دارداز سر کشته خود می​گذری همچون بادماه خورشید نمایش ز پس پرده زلفچشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشکغمزه شوخ تو خونم به خطا می​ریزدآب حیوان اگر این است که دارد لب دوستچشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگرجان بیمار مرا نیست ز تو روی سوالکی کند سوی دل خسته حافظ نظریباز با دلشدگان ناز و عتابی داردچه توان کرد که عمر است و شتابی داردآفتابیست که در پیش سحابی داردتا سهی سرو تو را تازه​تر آبی داردفرصتش باد که خوش فکر صوابی داردروشن است این که خضر بهره سرابی داردترک مست است مگر میل کبابی داردای خوش آن خسته که از دوست جوابی داردچشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search