1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
| دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کردآن چه سعی است من اندر طلبت بنمایمدامن دوست به صد خون دل افتاد به دستعارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفتسروبالای من آن گه که درآید به سماعنظر پاک تواند رخ جانان دیدنمشکل عشق نه در حوصله دانش ماستغیرتم کشت که محبوب جهانی لیکنمن چه گویم که تو را نازکی طبع لطیفبجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست | | تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرداین قدر هست که تغییر قضا نتوان کردبه فسوسی که کند خصم رها نتوان کردنسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کردچه محل جامه جان را که قبا نتوان کردکه در آیینه نظر جز به صفا نتوان کردحل این نکته بدین فکر خطا نتوان کردروز و شب عربده با خلق خدا نتوان کردتا به حدیست که آهسته دعا نتوان کردطاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد |