1 2 3 4 5 6 7 8
| دل از من برد و روی از من نهان کردشب تنهاییم در قصد جان بودچرا چون لاله خونین دل نباشمکه را گویم که با این درد جان سوزبدان سان سوخت چون شمعم که بر منصبا گر چاره داری وقت وقت استمیان مهربانان کی توان گفتعدو با جان حافظ آن نکردی | | خدا را با که این بازی توان کردخیالش لطفهای بیکران کردکه با ما نرگس او سرگران کردطبیبم قصد جان ناتوان کردصراحی گریه و بربط فغان کردکه درد اشتیاقم قصد جان کردکه یار ما چنین گفت و چنان کردکه تیر چشم آن ابروکمان کرد |