صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می​آورد
1
2
3
4
5
6
7
8
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می​آوردمن آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندمفروغ ماه می​دیدم ز بام قصر او روشنز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردمبه قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی​گهسراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بودعفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کردعجب می​داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانهدل شوریده ما را به بو در کار می​آوردکه هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می​آوردکه رو از شرم آن خورشید در دیوار می​آوردولی می​ریخت خون و ره بدان هنجار می​آوردکز آن راه گران قاصد خبر دشوار می​آورداگر تسبیح می​فرمود اگر زنار می​آوردبه عشوه هم پیامی بر سر بیمار می​آوردولی منعش نمی​کردم که صوفی وار می​آورد

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search