ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
1
2
3
4
5
6
7
8
ساقی ار باده از این دست به جام اندازدور چنین زیر خم زلف نهد دانه خالای خوشا دولت آن مست که در پای حریفزاهد خام که انکار می و جام کندروز در کسب هنر کوش که می خوردن روزآن زمان وقت می صبح فروغ است که شبباده با محتسب شهر ننوشی زنهارحافظا سر ز کله گوشه خورشید برآرعارفان را همه در شرب مدام اندازدای بسا مرغ خرد را که به دام اندازدسر و دستار نداند که کدام اندازدپخته گردد چو نظر بر می خام اندازددل چون آینه در زنگ ظلام اندازدگرد خرگاه افق پرده شام اندازدبخورد باده​ات و سنگ به جام اندازدبختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search