1 2 3 4 5 6 7
| دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزدبه کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرندرقیبم سرزنشها کرد کز این به آب رخ برتابشکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج استچه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سودتو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانیچو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر | | به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزدزهی سجاده تقوا که یک ساغر نمیارزدچه افتاد این سر ما را که خاک در نمیارزدکلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزدغلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزدکه شادی جهان گیری غم لشکر نمیارزدکه یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد |