1 2 3 4 5 6 7
| در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زدجلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشتعقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزدمدعی خواست که آید به تماشاگه رازدیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدندجان علوی هوس چاه زنخدان تو داشتحافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت | | عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زدعین آتش شد از این غیرت و بر آدم زدبرق غیرت بدرخشید و جهان برهم زددست غیب آمد و بر سینه نامحرم زددل غمدیده ما بود که هم بر غم زددست در حلقه آن زلف خم اندر خم زدکه قلم بر سر اسباب دل خرم زد |