در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
1
2
3
4
5
6
7
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زدجلوه​ای کرد رخت دید ملک عشق نداشتعقل می​خواست کز آن شعله چراغ افروزدمدعی خواست که آید به تماشاگه رازدیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدندجان علوی هوس چاه زنخدان تو داشتحافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشتعشق پیدا شد و آتش به همه عالم زدعین آتش شد از این غیرت و بر آدم زدبرق غیرت بدرخشید و جهان برهم زددست غیب آمد و بر سینه نامحرم زددل غمدیده ما بود که هم بر غم زددست در حلقه آن زلف خم اندر خم زدکه قلم بر سر اسباب دل خرم زد

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search