1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
| راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زدبر آستان جانان گر سر توان نهادنقد خمیده ما سهلت نماید امادر خانقه نگنجد اسرار عشقبازیدرویش را نباشد برگ سرای سلطاناهل نظر دو عالم در یک نظر ببازندگر دولت وصالت خواهد دری گشودنعشق و شباب و رندی مجموعه مراد استشد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیستحافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی | | شعری بخوان که با او رطل گران توان زدگلبانگ سربلندی بر آسمان توان زدبر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زدجام می مغانه هم با مغان توان زدماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زدعشق است و داو اول بر نقد جان توان زدسرها بدین تخیل بر آستان توان زدچون جمع شد معانی گوی بیان توان زدگر راه زن تو باشی صد کاروان توان زدباشد که گوی عیشی در این جهان توان زد |