خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
1
2
3
4
5
6
7
خوش است خلوت اگر یار یار من باشدمن آن نگین سلیمان به هیچ نستانمروا مدار خدایا که در حریم وصالهمای گو مفکن سایه شرف هرگزبیان شوق چه حاجت که سوز آتش دلهوای کوی تو از سر نمی​رود آریبه سان سوسن اگر ده زبان شود حافظنه من بسوزم و او شمع انجمن باشدکه گاه گاه بر او دست اهرمن باشدرقیب محرم و حرمان نصیب من باشددر آن دیار که طوطی کم از زغن باشدتوان شناخت ز سوزی که در سخن باشدغریب را دل سرگشته با وطن باشدچو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search