1 2 3 4 5 6 7
| دوش دیدم که ملایک در میخانه زدندساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتآسمان بار امانت نتوانست کشیدجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهشکر ایزد که میان من و او صلح افتادآتش آن نیست که از شعله او خندد شمعکس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب | | گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدندبا من راه نشین باده مستانه زدندقرعه کار به نام من دیوانه زدندچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندصوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدندآتش آن است که در خرمن پروانه زدندتا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند |