گر می فروش حاجت رندان روا کند
1
2
3
4
5
6
7
8
گر می فروش حاجت رندان روا کندساقی به جام عدل بده باده تا گداحقا کز این غمان برسد مژده امانگر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیمدر کارخانه​ای که ره عقل و فضل نیستمطرب بساز پرده که کس بی اجل نمردما را که درد عشق و بلای خمار کشتجان رفت در سر می و حافظ به عشق سوختایزد گنه ببخشد و دفع بلا کندغیرت نیاورد که جهان پربلا کندگر سالکی به عهد امانت وفا کندنسبت مکن به غیر که این​ها خدا کندفهم ضعیف رای فضولی چرا کندوان کو نه این ترانه سراید خطا کندیا وصل دوست یا می صافی دوا کندعیسی دمی کجاست که احیای ما کند

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search