دوش می​آمد و رخساره برافروخته بود
1
2
3
4
5
6
7
8
دوش می​آمد و رخساره برافروخته بودرسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبیجان عشاق سپند رخ خود می​دانستگر چه می​گفت که زارت بکشم می​دیدمکفر زلفش ره دین می​زد و آن سنگین دلدل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریختیار مفروش به دنیا که بسی سود نکردگفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظتا کجا باز دل غمزده​ای سوخته بودجامه​ای بود که بر قامت او دوخته بودو آتش چهره بدین کار برافروخته بودکه نهانش نظری با من دلسوخته بوددر پی اش مشعلی از چهره برافروخته بودالله الله که تلف کرد و که اندوخته بودآن که یوسف به زر ناسره بفروخته بودیا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search