1 2 3 4 5 6 7 8
| بر سر آنم که گر ز دست برآیدخلوت دل نیست جای صحبت اضدادصحبت حکام ظلمت شب یلداستبر در ارباب بیمروت دنیاترک گدایی مکن که گنج بیابیصالح و طالح متاع خویش نمودندبلبل عاشق تو عمر خواه که آخرغفلت حافظ در این سراچه عجب نیست | | دست به کاری زنم که غصه سر آیددیو چو بیرون رود فرشته درآیدنور ز خورشید جوی بو که برآیدچند نشینی که خواجه کی به درآیداز نظر ره روی که در گذر آیدتا که قبول افتد و که در نظر آیدباغ شود سبز و شاخ گل به بر آیدهر که به میخانه رفت بیخبر آید |