1 2 3 4 5 6
| دست از طلب ندارم تا کام من برآیدبگشای تربتم را بعد از وفات و بنگربنمای رخ که خلقی واله شوند و حیرانجان بر لب است و حسرت در دل که از لبانشاز حسرت دهانش آمد به تنگ جانمگویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان | | یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآیدکز آتش درونم دود از کفن برآیدبگشای لب که فریاد از مرد و زن برآیدنگرفته هیچ کامی جان از بدن برآیدخود کام تنگدستان کی زان دهن برآیدهر جا که نام حافظ در انجمن برآید |