زهی خجسته زمانی که یار بازآید
1
2
3
4
5
6
7
زهی خجسته زمانی که یار بازآیدبه پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشماگر نه در خم چوگان او رود سر منمقیم بر سر راهش نشسته​ام چون گرددلی که با سر زلفین او قراری دادچه جورها که کشیدند بلبلان از دیز نقش بند قضا هست امید آن حافظبه کام غمزدگان غمگسار بازآیدبدان امید که آن شهسوار بازآیدز سر نگویم و سر خود چه کار بازآیدبدان هوس که بدین رهگذار بازآیدگمان مبر که بدان دل قرار بازآیدبه بوی آن که دگر نوبهار بازآیدکه همچو سرو به دستم نگار بازآید

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search