نفس برآمد و کام از تو بر نمی​آید
1
2
3
4
5
6
7
8
9
نفس برآمد و کام از تو بر نمی​آیدصبا به چشم من انداخت خاکی از کویشقد بلند تو را تا به بر نمی​گیرممگر به روی دلارای یار ما ور نیمقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دیدز شست صدق گشادم هزار تیر دعابسم حکایت دل هست با نسیم سحردر این خیال به سر شد زمان عمر و هنوزز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کسفغان که بخت من از خواب در نمی​آیدکه آب زندگیم در نظر نمی​آیددرخت کام و مرادم به بر نمی​آیدبه هیچ وجه دگر کار بر نمی​آیدوز آن غریب بلاکش خبر نمی​آیدولی چه سود یکی کارگر نمی​آیدولی به بخت من امشب سحر نمی​آیدبلای زلف سیاهت به سر نمی​آیدکنون ز حلقه زلفت به در نمی​آید

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search