1 2 3 4 5 6 7 8 9
| نفس برآمد و کام از تو بر نمیآیدصبا به چشم من انداخت خاکی از کویشقد بلند تو را تا به بر نمیگیرممگر به روی دلارای یار ما ور نیمقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دیدز شست صدق گشادم هزار تیر دعابسم حکایت دل هست با نسیم سحردر این خیال به سر شد زمان عمر و هنوزز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس | | فغان که بخت من از خواب در نمیآیدکه آب زندگیم در نظر نمیآیددرخت کام و مرادم به بر نمیآیدبه هیچ وجه دگر کار بر نمیآیدوز آن غریب بلاکش خبر نمیآیدولی چه سود یکی کارگر نمیآیدولی به بخت من امشب سحر نمیآیدبلای زلف سیاهت به سر نمیآیدکنون ز حلقه زلفت به در نمیآید |