یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخورای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکنگر بهار عمر باشد باز بر تخت چمندور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفتهان مشو نومید چون واقف نه​ای از سر غیبای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکنددر بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدمگر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعیدحال ما در فرقت جانان و ابرام رقیبحافظا در کنج فقر و خلوت شب​های تارکلبه احزان شود روزی گلستان غم مخوروین سر شوریده بازآید به سامان غم مخورچتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخوردایما یک سان نباشد حال دوران غم مخورباشد اندر پرده بازی​های پنهان غم مخورچون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخورسرزنش​ها گر کند خار مغیلان غم مخورهیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخورجمله می​داند خدای حال گردان غم مخورتا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search