درآ که در دل خسته توان درآید باز
1
2
3
4
5
6
درآ که در دل خسته توان درآید بازبیا که فرقت تو چشم من چنان در بستغمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفتبه پیش آینه دل هر آن چه می​دارمبدان مثل که شب آبستن است روز از توبیا که بلبل مطبوع خاطر حافظبیا که در تن مرده روان درآید بازکه فتح باب وصالت مگر گشاید بازز خیل شادی روم رخت زداید بازبجز خیال جمالت نمی​نماید بازستاره می​شمرم تا که شب چه زاید بازبه بوی گلبن وصل تو می​سراید باز

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search