1 2 3 4 5 6 7 8 9
| برنیامد از تمنای لبت کامم هنوزروز اول رفت دینم در سر زلفین توساقیا یک جرعهای زان آب آتشگون که مناز خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختنپرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتابنام من رفتهست روزی بر لب جانان به سهودر ازل دادهست ما را ساقی لعل لبتای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جاندر قلم آورد حافظ قصه لعل لبش | | بر امید جام لعلت دردی آشامم هنوزتا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوزدر میان پختگان عشق او خامم هنوزمیزند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوزمیرود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوزاهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوزجرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوزجان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوزآب حیوان میرود هر دم ز اقلامم هنوز |