برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
1
2
3
4
5
6
7
8
9
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوزروز اول رفت دینم در سر زلفین توساقیا یک جرعه​ای زان آب آتشگون که مناز خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختنپرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتابنام من رفته​ست روزی بر لب جانان به سهودر ازل داده​ست ما را ساقی لعل لبتای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جاندر قلم آورد حافظ قصه لعل لبشبر امید جام لعلت دردی آشامم هنوزتا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوزدر میان پختگان عشق او خامم هنوزمی​زند هر لحظه تیغی مو بر اندامم هنوزمی​رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوزاهل دل را بوی جان می​آید از نامم هنوزجرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوزجان به غم​هایش سپردم نیست آرامم هنوزآب حیوان می​رود هر دم ز اقلامم هنوز

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search