دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
1
2
3
4
5
6
7
8
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکس به امید وفا ترک دل و دین مکنادبه یکی جرعه که آزار کسش در پی نیستزاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعلگفت​وگوهاست در این راه که جان بگدازدپارسایی و سلامت هوسم بود ولیگفتم از گوی فلک صورت حالی پرسمگفتمش زلف به خون که شکستی گفتاکه چنان ز او شده​ام بی سر و سامان که مپرسکه چنانم من از این کرده پشیمان که مپرسزحمتی می​کشم از مردم نادان که مپرسدل و دین می​برد از دست بدان سان که مپرسهر کسی عربده​ای این که مبین آن که مپرسشیوه​ای می​کند آن نرگس فتان که مپرسگفت آن می​کشم اندر خم چوگان که مپرسحافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

غزلیات   Home   Browse   Search pattern   Search