1 2 3 4 5 6 7 8
| دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکس به امید وفا ترک دل و دین مکنادبه یکی جرعه که آزار کسش در پی نیستزاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعلگفتوگوهاست در این راه که جان بگدازدپارسایی و سلامت هوسم بود ولیگفتم از گوی فلک صورت حالی پرسمگفتمش زلف به خون که شکستی گفتا | | که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرسکه چنانم من از این کرده پشیمان که مپرسزحمتی میکشم از مردم نادان که مپرسدل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرسهر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرسشیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرسگفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرسحافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس |