1 2 3 4 5 6 7 8 9
| فکر بلبل همه آن است که گل شد یارشدلربایی همه آن نیست که عاشق بکشندجای آن است که خون موج زند در دل لعلبلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبودای که در کوچه معشوقه ما میگذریآن سفرکرده که صد قافله دل همره اوستصحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دلصوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاهدل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود | | گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارشخواجه آن است که باشد غم خدمتگارشزین تغابن که خزف میشکند بازارشاین همه قول و غزل تعبیه در منقارشبر حذر باش که سر میشکند دیوارشهر کجا هست خدایا به سلامت دارشجانب عشق عزیز است فرومگذارشبه دو جام دگر آشفته شود دستارشنازپرورد وصال است مجو آزارش |