1 2 3 4 5 6 7 8 9
| در عهد پادشاه خطابخش جرم پوشصوفی ز کنج صومعه با پای خم نشستاحوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشانگفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمیساقی بهار میرسد و وجه مینماندعشق است و مفلسی و جوانی و نوبهارتا چند همچو شمع زبان آوری کنیای پادشاه صورت و معنی که مثل توچندان بمان که خرقه ازرق کند قبول | | حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوشتا دید محتسب که سبو میکشد به دوشکردم سوال صبحدم از پیر می فروشدرکش زبان و پرده نگه دار و می بنوشفکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوشعذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوشپروانه مراد رسید ای محب خموشنادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوشبخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش |