1 2 3 4 5 6 7 8
| دلم رمیده شد و غافلم من درویشچو بید بر سر ایمان خویش میلرزمخیال حوصله بحر میپزد هیهاتبنازم آن مژه شوخ عافیت کش راز آستین طبیبان هزار خون بچکدبه کوی میکده گریان و سرفکنده رومنه عمر خضر بماند نه ملک اسکندربدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ | | که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیشکه دل به دست کمان ابروییست کافرکیشچههاست در سر این قطره محال اندیشکه موج میزندش آب نوش بر سر نیشگرم به تجربه دستی نهند بر دل ریشچرا که شرم همیآیدم ز حاصل خویشنزاع بر سر دنیی دون مکن درویشخزانهای به کف آور ز گنج قارون بیش |